وبه زندگي نگاه کردم : آن رابياباني ديدم باد وردپاي کي ردپاي من وديگري ردپاي خدا. درپايان زندگي برگشتم ودوباره زندگي را نگاه کردم اين بار گه گاهي يک ردپاديدم دانستم آن رد پاي من است به هنگام سختيها به خدا گفتم چرا درهنگام سختي ها تنهايم گذاشتي؟ خداگفت اي بنده ي ام من تورا دوست داشته ام دوست دارم وخواهم داشت وهرگزتنهايت نگذاشته ونمي گذارم آن يک رد پايي که به هنگام سختيها ميبيني آن ردپاي من است که تورابه دوش ميکشم
دربيابان زندگي مي ر فتم دراواسط زندگي برگشتم
+ نوشته شده درسه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:8 توسط یک دوست |
بودنی اثربخش رفتنی ثمر بخش یا بودنی بی حاصل و ماندنی باطل. این رفتن ها این ماندن ها این بودن ها اینها همه مسئله آدمیست اینهاست که آدمی را بی انتها می کند مثل خدا می کند یا مثل خدا در زمین با همان ماندگاری . کافیست خانه جسم را از روح الهی مملو ء نمایی وغیررا به خانه خداییت راه ندهی آنان که رفتند آنان که ماندند . اما ما مانده ایم نه برای آن که بمانیم و بگندیم نه برای این که بمانیم تا در دنیا غرقه شویم مانده ایم تا ببینیم بشنویم بگویم بخواهیم و بخوانیم
هستیم با جسم یا هستیم با اسم ! بودن یا نبودن مسئله این است!!
+ نوشته شده درسه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:52 توسط یک دوست |
نانی برای خوردن لباسی برای پوشیدن و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری نامی برای خوانده شدن کتابی برای آموختن و دانشی برای یاد دادن داری؟آری بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن. سخنی برای شاد کردن یک کودک دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری لحظه ای برای حس کردن قلبی برای دوست داشتن و خدایی برای پرستیدن داری؟آری پس خوشبختی بسیار خوشبخت.
آیا سقفی بالای سرت هست؟
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:56 توسط یک دوست |
و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست . تناجیو
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.
خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار .( فلوبر)
داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است. (سارنف )
وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد. (لاوس)
مرگ مهم نیست خوشبخت نبودن از مرگ بدتر است .( ویكتور هوگو)
وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:20 توسط یک دوست |
خدايا کفر نميگويم، چه ميخواهي تو از جانم؟! خداوندا! به زير پاي نامردان بياندازي خداوندا! تنت بر سايهي ديوار بگشايي عمارتهاي مرمرين بيني خداوندا! خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن دکتر علی شریعتی
پريشانم،
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
اگر در روز گرما خيز تابستان
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده درسه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:3 توسط یک دوست |
در سرتاسر زندگیم حتی در اوج بحران روح جوانم، کتاب را ازمعشوق وعظمت را ازسعادت ورنج را ازلذت وعصیان را از آرامش وآسودگی وتلخی را از شیرینی خوب بودن را از زیبا بودن ومعرفت را از عبادت وزشتی که مرا بشناسد از زیبایی که مراد دیوانه وار دوست بدارد،... وخیلی چیزها را ازخیلی چیزها ارجمند تر وبرترو راضی کننده تر می یافته ام ومی یابم. دکترشریعتی
+ نوشته شده دریکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:29 توسط یک دوست |
خدایا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
+ نوشته شده دریکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:21 توسط یک دوست |
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! *علی شریعتی*
+ نوشته شده درسه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:32 توسط یک دوست |
جدایی ....
دل من همی داد گفتی گواهی****** که باشد مرا روزی از تو جدایی
ولی هرچه خواهد رسیدن به مردم******بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم و زین غم****** نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن****** نه چندان که یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود******گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی****** نگارا بدین زود سیری چرایی؟
که دانست کز تو مرا دیر باید******به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم******بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم******که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن****** نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم ******مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی****** دگر تا بدین خو که هستی نپایی
+ نوشته شده درجمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:19 توسط یک دوست |
افسانه ی خیابان ها می شدند خانه ها را بر می افروختند،خاک را متبرک می کردند راه درازی انگار طی شده است این قصه،کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد من بوی خاک را می شنوم که در پی گرمای ماست قصه همیشه از دل شب آغاز می شده است
آنان کجایند که می آمدند و می رفتند
+ نوشته شده درجمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:23 توسط یک دوست |